امیرحسین، گلی از بهشت
سه سالگی

به همین زودی، در چشم بر هم زدنی سه سال گذشت و چه شیرین گذشت...

چند ماهی از مهد ِ قرآن رفتن پسرک می گذرد و شرایط الحمدلله خوب است...هنوز تغییر محسوسی از مهد رفتن در پسرکمان پدیدار نشده چه خوب و چه خدای ناکرده بد...همین که ساعاتی از روز کنار دوستانش است و بازی می کند خاطرم آسوده است

امسال تصمیم گرفتیم تا تولدش را در مهد برگزار کنیم...حتی آمدن خانواده هایمان از شهرستان در هفته ی تولدش هم مارا از این تصمیم منصرف نکرد...تولد روز نوزدهم مرداد ماه ِ زیبا در مهد برگزار شد...دو بار دیگر نیز با حضور خانواده های پدری و مادری در منزل و به فاصله ی چند روز،  جشن ِ کوچکی  گرفتیم

دوباره همان قاعده ی نانوشته ی " کج خلق بودن بچه ها در روز تولدشان" به وقوع پیوست و امیرحسین در دقایق ابتدایی برگزاری تولد سازش ناکوک میزد...تا میزان شدنش صبوری کردیم و در آخر میشود گفت تولد خاطره انگیزی شد

 

 

 

 

اوایل هفته ی تولدت را در معیت خانواده ی پدری در روز شهادت امام جعفرصادق(ع) به زیارت امامزاده صالح رفتیم و حال همگی مان خوش شد

و اواخر هفته را هم به همراه خانواده ی مادری ِ پسرک به بازدید از کاخ موزه  ی سعدآباد و پل طبیعت گذراندیم

 

 

 

تقریبا هرشب، بابا پیشنهاد صرف چای یا شام را در پارک نزدیک خانه می دهد، گاهی می رویم با یک سبد در دست

حالمان که خوش شد برمیگردیم

 

اینروزها با کادوی تولدش دلخوش است بخصوص که در همان روزهای اول رکاب ِ کامل زدن را یاد گرفته و حسابی دلخوش است

خدایا کاش دل ِ همه ی بچه های سرزمینم شاد باشد، کاش حسرت در دل هیچ کدامشان نباشد...

غیبتمان طولانی بود...بیشتر در  اینستاگرام مینویسیم و ثبت می کنیم رخ دادهای کودکی پسرکمان را...اما هیچ کجا حتی دنیای زنده و پویای اینستاگرام با همه ی سهل الوصول بودنش نمیتواند جایگزینی برای این خانه  ی مجازی پسرکمان که قدمتی دو سال  و هشت ماهه دارد،  باشد.

 

[ سه شنبه 27 مرداد 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

روزهای خردادی مان

از ابتدای خرداد امسال(94) بخاطر قولی که به امیرحسین داده بودم تصمیمم را قطعی کردم برای پیدا کردن یک مهد خوب در اطرافمان...در همین راستا و بعد از پرس و جوها به مهد یاسمین رسیدم که از لحاظ بعد مکانی هم بسیار به ما نزدیک است ...صبح یکی از روزهای اوایل خرداد با هم قدم زنان رسیدیم به درِ مهد، اما با اطلاعیه ای که روی بنر بزرگی درج شده بود روبرو شدیم مبنی بر اینکه مکان مهد به علت تعمیرات تا آخر مرداد ماه انتقال یافته

و البته به مکان جدید مهد هم رفتیم اما چون مسافتش خیلی زیاد بود..به ناچار منصرف شدیم

در همین اثنی که برای جشن میلاد امام حسین(ع) به حسینیه شهرک رفته بودیم متوجه شدیم که مهدی در شهرک برای بچه های تا 4 سال دایر شده و تعدادی از دوستان امیرحسین هم مدتی هست که به مهد میروند

و وقتی از شرایط و مربیان مهد پرسیدیم بالاتفاق مامان ها اعلام رضایت کردند

اما ما همچنان در دودلی بسر میبردیم

در این بین هم در روز نیمه شعبان رفتیم به پابوس آقا امام رضا(ع) که بسیار با سفر قبلمان تفاوت داشت از این لحاظ که به امیرحسین خیلی خوش گذشت مخصوصا که رفت و برگشتمان با قطار بود و این برای پسرکمان تجربه ی بسیار شیرین و جذابی بود شکر خدا و بسیار لذت برد

و هنوز که هنوزه بهانه ی رفتن به حرم و مشهد و قطار با گذشت دو هفته بعد سفر همچنان پابرجاست

بعد از سفر پا روی دلمان گذاشتیم و پسرک را که علاقه ی فراوانی برای رفتن به مهد داشت را به مهد سپردیم و خودمان در پشت در مهد نشستیم

تا نیم ساعت اول همه چیز عادی و حتی عالی بود تا اینکه خانم نعمتی خبر آورد که پسرک بعد از چند دقیقه بغضش را شکسته و... گریسته.

لبخندی زدیم و در دل گفتیم: پسرک شجاع من، همین است دیگر...بزرگ شدن درد دارد

یک ربع دیگر هم گذشت و اینبار صدای گریه ی پسرکمان بلند شد و در را باز کرد و آمد سمتم

بعد از صحبت با من و مربی دوباره به مهد برگشت اما مشروط بر اینکه در باز باشد

و حالا هر یک دقیقه بین صندلی کنار من و صندلی خودش در مهد در رفت و آمد بود

بعد از خوردن کیک و شیرش در کنارم، رفت پیش دوستانش و کمتر از چند دقیقه بعد برگشت که بریم خونـــــــــــه.

خداحافظی کردیم و برگشتیم

فردا صبح دوباره زمزمه رفتن به مهد سر داد و رفتیم و من همچنان پشت در...

در نیم ساعت اول دوبار آمد در را باز کرد و نگاهم کرد و خندان رفت سراغ دوستانش...و یکساعت بعدش را بدون بهانه در کلاس ماند و خوراکی اش را کنار دوستانش خورد و من که دیدم خبری نشده یک ربعی را به خانه آمدم و به کارهایم رسیدگی کردم و دوباره برگشتم و چون پایان ساعت کاری مهد بود با هم به خانه برگشتیم

روزهای بعد به محض خروج از خانه و در مسیر، امیرحسین میپرسید مامان من رفتم مهد شما کجا میری؟و وقتی میدید از زیر بار جواب دادن در میروم خودش جواب میداد: شما روی صندلی بشین!

از روز سوم و به توصیه مربیانش و تجربه ی مامان ها دیگر بعد از سپردن پسرک برمیگردم  به خانه و پسرکم را میسپارم به خدا

این مرحله ی بزرگ شدن بچه ها خیلی سخت است بخصوص برای مامان ها اما چاره ای نیست و باید عبور کرد...

یک هفته از مهد رفتن پسرکمان میگذرد و هر دویمان خوشحالیم تا ببینیم خدای مهربان برایمان چه مقدر کرده است.

 

[ پنجشنبه 28 خرداد 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

همواره سعیمان بر این بوده و هست که این خانه، مستحکم و پابرجا بماند

در اینستاگرام نیز خانه ای برای دردانه و دل خودمان بنا کرده ایم که در صورت تمایل شما و اگر خواسته باشید آدرسش را تقدیمتان خواهیم کرد.

با ما بمانید دوستان

[ يکشنبه 10 خرداد 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

پسرک ِ کتابخوان

تقریبا هیچوقت تا بحال (بعد از شروع فصل کتابخوانی اش) پیشنهادم را برای خواندن ِ کتاب رد نکرده است

این پسرک 2 سال و نه ماهه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 27 ارديبهشت 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

این کلمه بد ِ

دردانه یاد گرفته از کلمات ِ شایسته و در جایگاه خودش استفاده کند

مثل:

سلام

بفرمایید..تشریف بیارید

یا الله

عافیت باشی

قبول باشه

ببخشید..معذرت میخوام

دوستت دارم

ممنونم

خوبی؟

بیا بازی کنیم(خطاب به بچه ها در پارک)

...

و در جواب ِ خودش و ما، وقتی کلمه ای نامانوس به زبان می آوریم می گوید: این کلمه بد ِ

و ما بسیار خرسندیم و کاربرد کلمات مودبانه توسط دردانه بسیار برایمان خوشایند است.

اما این را هم دانسته ایم در این مدت کوتاه مادرانگی مان که:

بچه ها در هر برهه ای ممکن است تغییر کنند و متفاوت از قبل عمل کنند ..

پس: شکر برای لحظه لحظه مادر پسری مان

 

[ يکشنبه 27 ارديبهشت 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

بهار ِ ما

کافی است چند روزی ننویسی یا مسئله ای ذهن و فکرت را به خود مشغول کرده باشد، تا دیگر دست و دلت به نوشتن نرود

اما باید دوباره شروع کرد

نقطه سر خط

روزهای اردیبهشت بهاری مان هم سپری شد

خاصیت آدمیزاد است که به خودش سخت بگیرد و بگیرد و بگیرد تا به هدفی که تعیین کرده برسد بعد که با فراز و نشیب های فراوان و اما و اگرها و ... به آن هدف رسید، بگوید:حالا که چه...و دچار افسردگی شود

با شروع مهرماه، کتاب و دفترمان را باز کردیم و بعد از گذشت 4 سال از فارغ التحصیلی مان شروع کردیم به درس خواندن...

دو سه ماهی را درجا زدیم و مدت باقیمانده رامیانگین روزی یک ساعت مطالعه کردیم یا حداقل ذهنمان درگیر درس و آزمون بود و عاقبت 23 اردیبهشت بعد از گذراندن نیم ساعت جلسه ی مصاحبه، با استاد مشاور کارشناسی ارشدمان که همانا ایشان را بسیار عالی در امر هدایت و راهنمایی و مشاوره دانشجویان می دانیم در کنکور دکتری امسال پذیرفته شدیم

اما خوشحال نیستیم...

بهتر است اینطور بگوییم که نشسته ایم مقایسه کرده ایم که شنیدن 10 ثانیه قهقهه ی دردانه ما را خوشحال تر کرده است تا قبولی که 5 سال دغدغه ذهنی مان بود.

چه فانی است خوشی های زودگذر این دنیا

و چه زیبا شده است لحظه هایش با نفس های دردانه

[ يکشنبه 27 ارديبهشت 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

عیـــــدانه ***

پسرکـــم، کــــــــــــــاش "دلـــــــــــــت"  تا  همیشـــــــــــــه دریایـــــــــــــــــی بمــــــــــــــــــــــاند.

T

[ سه شنبه 11 فروردين 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

عیـــــدانه **

" گـــیل آقا" شخصیت خیالی اینروزهایش است، وقتی نمیخواهد به سوالمان جواب دهد یا غذایش را تمام کند...گیل آقا وارد صحنه می شود

امروز با هم در حال صرف صبحانه بودیم که :

امیرحسین: نون، کره و عسل بخورم بزرگ بشم؟

بابا: آره بابا، بزرگ بشی که چیکار کنی؟

امیرحسین:برم مهدکودک

بابا:بعدش کجا بری؟

امیرحسین:برم مدرسه

بابا:بعدش کجا بری؟

امیرحسین:برم دانشگاه

بابا:بعدش چیکار کنی؟

امیرحسین: برم سرِ ِکار

من و بابا:تعجب

بابا: بابایی یعنی نمیخوای عروسی کنی؟

امیرحسین:لقمه در دهان سرش را تکان می دهد 

بابا: با کی میخوای عروسی کنی?

امیرحسین: دخـتر

من و بابا:تعجبتعجب

مامان: امیرحسین جان اسم دخترمون چیـــــــه؟

امیرحسین: گیــــــــل آقا
 

[ سه شنبه 11 فروردين 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

عیـــــدانه *

من در آشپزخانه در تدارک تهیه ی  نهار هستم که می بینم امیرحسین متفکرانه به بالا نگاه می کند و موفق به کشف دو عدد شمع که مادرجون جهت دکور در ده سانتی متری سقف سالن قرار داده،  می شود

امیرحسین(با لبخند): مامان... شمع روشن کن

مامان:مامانی دستم نمیرسه به شمع ها صبر کن بابا بیاد شمعا رو بیاره پایین تا روشنش کنیم

چند لحظه مکث

امیرحسین(خیلی جدی): شما چرا بزرگ نشدی؟

چند ثانیه طول می کشد تا متوجه منظورش شوم

مامان:مامانی، من، آب پرتقال و موز و سیب نخوردم بزرگ نشدم ...

در حالی که داشتم به زعم خودم از فرصتِ بدست آمده استفاده می کردم...

امیرحسین: بابا دیشب آب پرتقال خورد؟

مامان:بغلبله پسرم

[ يکشنبه 9 فروردين 1394 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]

فصل جدید ِ کتابخوانی ِ آقاکوچولو

کتاب خوندن یکی از کارهایی هست که من بسیار از انجامش لذت میبرم و در همین راستا فکر می کنم که کتاب میتونه یکی از سرگرمی های مفید برای بچه ها باشه که هم از اون باتوجه به موضوعش بعنوان آموزش غیرمستقیم استفاده کرد و هم جذابه و هم فرهنگ کتاب خوانی از همون ابتدا در بچه ها نهادینه میشه، رسیده بودیم به فصلی از سن آقاکوچولو که هیچ کتابی از دسترسش در امان نبود و بعد و از یکی دوبار خوندن و  فرآیند تکه تکه شدن راهی سطل زباله میشد

سری قبل که رفتیم ولایت، از یک فروشگاه ِ لوازم کمک آموزشی و اسباب بازی دو جلد کتاب تهیه کردیم که این کتاب ها حیوانات و میوه ها رو به زبون شعر معرفی میکرد

سر فرصت زمانی که آقاکوچولو خواب بود شعرهاشو(10 تاش در معرفی حیوانات اهلی و 10 تاش هم در معرفی میوه ها) از حفظ کردم

و بعدش با آقاکوچولو شروع کردم به خوندن، شاید به یک روز هم نکشید که از حفظ شد و البته ناگفته نمونه که شعرهاش بسیار کوتاه و روون بودند و حفظ کردنشون هم کارسختی نیست هم برای مامان ها و هم برای بچه ها

و استقبال آقاکوچولو از اشعار این کتاب ها موجب شده که تصمیم بگیریم هر دفعه و به هدف تشویق و جایزه دادن، از همین سری کتاب ها براش تهیه کنیم.


عکس کتاب ها رو در ادامه ی مطلب ثبت می کنم:

 


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 28 اسفند 1393 ] [ ] [ مامان امیرحسین ]

[ ]