سید امیرحسین جون, عزیز دل مامان و باباسید امیرحسین جون, عزیز دل مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

امیرحسین، سارا و سروش گل‌هایی از بهشت

تولد یک ‌سالگی سروش

بعد مدت‌ها اومدم که از همه چی بنویسم😄 با چند روز تاخیر تولد یک سالگی سروش رو دیشب دوم خرداد ماه، چهارتایی با یه کیک کوچولوی قشنگ به سلیقه بابا گرفتیم با کلاه و شمع و بادکنک‌های قشنگ. خواهری لباس قشنگ پوشید و حسابی درخشید اما سروش خسته بود و خیلی برای راه رفتن حتی به اندازه یه ویدئوی کوتاه همکاری نکرد😴 هنوز واکسن یک‌سالگی سروش رو نزدیم چون بهداشت اینجا فقط یک‌شنبه‌ها می‌زنه واکسن یک و یک‌و نیم سالگیو‌ سروش این روزها یه کم بیشتر بهم وابسته شده و اضطراب جدایی رو داره تجربه می‌کنه اما باز هم تنهایی یه زمان‌هایی تو اتاق می‌مونه و مدت تقریبا خوبی به کار و ...
3 خرداد 1405

سارای مادر

سارا با وزن ۱۷۹۰ و قد حدود ۴۵ سانت به دنیا اومدی و از اول شیرخشک ببلاک خوردی و از حدود دو ماهگی از ۶ تا ۸ شب می‌خوابیدی تا فردا صبح زود ولی اختلال شدید خواب داشتی و علاوه بر اینکه هر ۹۰ دقیقه، شیر می‌خواستی، هر چند دقیقه یک بار هم نق و گریه تو خواب داشتی هنوزم خیلی خواب خوبی نداری اما خداروشکر خیلی اوضاع بهتر و رو به پیشرفته هر ماه حدود یک کیلو وزن گرفتی و برخلاف رشد قدی، رشد وزنی خوبی داشتی سه ماهگی، ۴ کیلو با قد ۵۱ سانت بودی شش ماهگی  ۷ کیلو با قد ۶۰ سانت بودی یک‌سالگی ۹ و نیم کیلو با قد ۷۰ سانت بودی ۱۸ ماهگی با وزن ۱۰ و نیم کیلو با قد ۷۴ سانت بودی از۴ ماه و بیست روزگی غذای کمکی رو برات شروع ک...
23 بهمن 1404

۱۹ بهمن ۴۰۴

امروز صبح رفتیم خانه بهداشت کوچه مرمر خانم نیکزاد و یه سری تست از سروش گرفت و چون خسته شده بود و همکاری نمی‌کرد قرارشد بقیه‌شو بفرسته برای من و نتیجه رو من براش بفرستم از صبح سرپام‌ یه‌سره، امروز نمی‌دونم چرا سارا مرتب بغل می‌خواد و بی‌قراره سرظهری دوتاشون یه‌ساعت و نیم خوابیدن و خدا به خیر کنه که قراره تا شب چه پوستی از سرم بکنن ۲۲ بهمن چند روزه خیلی خسته‌م گاهی فکر می‌کنم چطور تا به اینجا اومدم جسمم و روحم به شدت دچار فرسودگی شده دلم می‌خواد فقط نیم‌ساعت بتونم برم بیرون پیاده‌روی بدون هیچ دغدغه‌ای سروش این روزها خیلی شیرین شده و دلبری ...
22 بهمن 1404

ششم تیر ۴۰۴

امروز از صبح دنبال شماره خانم عکاس آتلیه لنزو بودم روی عکس آتلیه‌ای امیرحسین که داخل آلبوم بود پیداش کردم گفت کار نمی‌کنه بچه کوچیک و وابسته داره آتلیه ستاره رو معرفی کرد دارم فکر می‌کنم چکار کنم، گفت کاپ کیک و بادکنک هلیومی بگیریم برای دکور سروش رو هم باید ببرم  دارم فکر می‌کنم لباس مناسبشون دارم یا نه خودم می‌خوام تو عکسا باشم یا نه از روز تولد سروش که ده ماه و نوزده روزه بودی تا حالا که سه روز به یک‌سالگیته، شش تا دندون یک‌جا درآوردی اول دو تا پایین‌ها، بعد چهارتا بالایی‌ها... بی‌قراری زیاد بهانه‌گیری زیاد اومدیم امل، خونه جدید، فامیل جدید، کار...
6 تير 1404

شروع ِ دوباره

سلااام سارای مادر ده ماه و ۲۶ روزه هست یه دختر فوق‌العاده زیبا و معصوم از دیروز سرما خورده و شب‌ها موقع خواب به خاطر کیپ‌شدن بینیش‌ نمی‌تونه درست‌ بخوابه. الان اومدم و کنارش دراز کشیدم، وقتی می‌خوابه دلم تنگش میشه سروش ِ مادر هم ۸ روزشه و خوابیده
5 خرداد 1404

۵ آذر ۱۴۰۲

سرکار نمیرم از ۶ صبح که چشم باز می‌کنم و بهخاطر میارم که چه بلایی سرم اومده تا شب که بابا بیاد و صدای یه نفر تو خونه بپیچه، خیییییلی سخت می‌گذره شب هم که بابا میاد هیچ‌کدوم حتی دل و دماغ صحبت کردن با همو نداریم. امروز عصر اختیار دلم دوباره از دستم رفت و خیلی هواتو کردم کلی ضجه زدم تا آروم بگیرم یکی از دوستای بابا که بچه‌شو سال ۹۵ از دست داده بود گفت بعد کلی تحقیق و مطالعه جایی خوندن که خدا به بچه‌ها بعد از ورود به دنیای بعدی دوتا فرشته شکل پدر و مادرش‌ میده تا احساس غریبی و تنهایی نکنه شاید به این خاطر هست که اون بچه بعد هفت سال هنوز به خواب پدر و مادرش نرفته و تو هنوز به خواب ما نیومدی...
5 آذر 1402

فرشته من

امیرحسین‌جان برات هزارتا آرزو داشتم حتی یک بار هم نشده بود که به نبودنت فکر کنم روزهای اول از دست دادنته‌ بعضی اوقات خوبم و بعضی اوقات هم در حال دیوانه شدنم. یازده سال و سه ماه و سه روز در این دنیای بی‌رحم زندگی کردی و جلوی چشمام و روی تخت آی‌سی‌یو  و با هزاران دستگاهی که بهت وصل بود چشم از دنیا بستی. حاصل و ثمر زندگیم ظرف سی ساعت رفتی و جگرم سوزوندی.
25 آبان 1402

تیرماه ۹۷

از اول این ماه اضطراب زیادی برای امتحان وسط ماه داشتم تا اینکه...هفته ی پیش خلااااص شدم و فکر می کنم نتیجه بد نبود امسال شاید اصلا وقت نشد با هم(مادر و پسری) به پارک بریم هرصبح تصمیم میگیرم این کار رو بکنم اما عصر خستگی مجال گردش نمیده پنجشنبه بیست و یکم همین ماه اسباب کشی عزیز و پدرجون بود و فرصتی برای بازی تو و مهرسا... الان نشستم سر میز کارم و به صورت خندونت وقت رفتن به مهد فکر می کنم اونم تو ساعت پنج و ربع صبح... بله دردناکه ولی واقعیه ساعت های کار در تهران رو یکساعت کشیدن جلو یعنی از شش صبح تا یک ظهر.. پس فردا بیست و پنجم باید سه تایی بریم مصاحبه ی مدرسه برای ثبت نامت... ومن از اعماق وجودم خوشحالم وذوق دیدنت رو د...
23 تير 1397

بال شاه

امروز زنگ زدی بهم میگی مامان زنگ  زدم  یه خبری بهت بدم  گفتم بگو عزیزم گفتی:بابا بهم یاد داده بعد از پ.ی.پ.ی خودمو چطور بشورم حالا فقط مونده بتونم در خونه را با کلید باز کنم تا کاملا آماده بشم برای مدرسه رفتن من: بعد گفتی آهان یه چیز دیگه هم بگم امروز مهرآفرین یه سی دی آورده بود مهد اسمش بال شاه بود میگم «پادشاه» عزیزم میگی نه بال شاه خلاصه از من اصرار و از تو انکار بعدم قول گرفتی ازم که وقت برگشتن به خونه برات بخرمش منم در کمال ناامیدی اومدم سوپرمارکت شهرک و بعد از دیدن و پرسیدن فهمیدم که اسمش «بالشها» هست و نه بال شاه... ...
4 تير 1397

دردانه

ساعت ۳:۵۰صبح است دو ساعت از بیداریم می گذرد باید کار نشر را شب تحویل می دادم اما خواب امانم را بریده بود همینقدر یادم هست به «او» گفته بودم ساعت چهار صبح بیدارم کند ... آهنگ خوش صدای خواب دردانه روحم را می نوازد، نسیم خنک صبح نوازشم می کند.   ...
3 تير 1397