سید امیرحسین جون, عزیز دل مامان و باباسید امیرحسین جون, عزیز دل مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

امیرحسین، سارا و سروش گل‌هایی از بهشت

عیـــــدانه *

من در آشپزخانه در تدارک تهیه ی  نهار هستم که می بینم امیرحسین متفکرانه به بالا نگاه می کند و موفق به کشف دو عدد شمع که مادرجون جهت دکور در ده سانتی متری سقف سالن قرار داده،  می شود امیرحسین(با لبخند): مامان... شمع روشن کن مامان:مامانی دستم نمیرسه به شمع ها صبر کن بابا بیاد شمعا رو بیاره پایین تا روشنش کنیم چند لحظه مکث امیرحسین(خیلی جدی): شما چرا بزرگ نشدی؟ چند ثانیه طول می کشد تا متوجه منظورش شوم مامان:مامانی، من، آب پرتقال و موز و سیب نخوردم بزرگ نشدم ... در حالی که داشتم به زعم خودم از فرصتِ بدست آمده استفاده می کردم... امیرحسین: بابا دیشب آب پرتقال خورد؟ مامان: بله پسرم ...
9 فروردين 1394

فصل جدید ِ کتابخوانی ِ آقاکوچولو

کتاب خوندن یکی از کارهایی هست که من بسیار از انجامش لذت میبرم و در همین راستا فکر می کنم که کتاب میتونه یکی از سرگرمی های مفید برای بچه ها باشه که هم از اون باتوجه به موضوعش بعنوان آموزش غیرمستقیم استفاده کرد و هم جذابه و هم فرهنگ کتاب خوانی از همون ابتدا در بچه ها نهادینه میشه، رسیده بودیم به فصلی از سن آقاکوچولو که هیچ کتابی از دسترسش در امان نبود و بعد و از یکی دوبار خوندن و  فرآیند تکه تکه شدن راهی سطل زباله میشد سری قبل که رفتیم ولایت، از یک فروشگاه ِ لوازم کمک آموزشی و اسباب بازی دو جلد کتاب تهیه کردیم که این کتاب ها حیوانات و میوه ها رو به زبون شعر معرفی میکرد سر فرصت زمانی که آقاکوچولو خواب بود شعرهاشو(10 تاش در معرفی...
28 اسفند 1393

لالایــــــــــــی

از "لوک خوش شانس" و "تام و جری" و ..90 درصد کارتون ها و فیلم های سینمایی شبکه ی پویا که جز خشونت و بد آموزی عایدی دیگری برای مان ندارند که بگذریم، میرسیم به لالایـی ساعت ده شبش که هم من و هم آقاکوچولو لحظه شماری می کنیم برای دیدن و شنیدنش، به یکبار شنیدنش می ارزد بخصوص لالایی ترکمن و خراسانی اش.. آقاکوچولو که اینروزها به یاد گذشته های دور ، بهانه ی خوابیدن روی پاهای مامان را می گیرد، با دیدن قطاری که در پایان لالایی، بچه هایی  که روی تختشان خوابیده اند را به راهی دور تا ماه می برد، سریع بالش و پتویش را جمع می کند و می رود روی تختش. ...
27 اسفند 1393

"آقــا سلام"

  پسرک رو از چند ماه قبل و بعد از نصب یه عدد عکس از بین الحرمین و صحن و سرای آقا اباعبدلله و ابوالفضل العباس (ع)تشویق کردیم به سلام دادن ...و تقریبا از همون زمان  بود که آقاکوچولو بعد از دیدن و مشاهده ی "امامزاده ها و بالاخص مساجد" حتما دست به سینه میشه و میگه "آقا سلام" امروز در مسیرمون در چند صد متری "برج میلاد" بودیم که دیدیم امیرحسین دست به سینه میگه "اقا سلام" و وقتی در مقام توضیح براومدیم نه تنها کوتاه نیومد که من و باباش رو هم واداشت که به جناب ِ "برج میلاد" سلامی عرض کنیم.   ...
22 اسفند 1393

حرفِ دل

روزهای پر فراز و نشیب زمستونیمون هم گذشت و در انتظار رسیدن بهاریم کاش دل هامون هم کمی بهاری بشه و یاد بگیریم هنر محبت کردن و صحبت کردن و گوش دادن به همو ، کاش زود قضاوت نکنیم، کاش به هم عشق بورزیم و در پسِ ِ سلام و احوالپرسی های گرم و تعارفات به ظاهر صمیمانمون، عشق، دوستی و معرفت باشه...  
19 اسفند 1393

مـــــن 30 ماهه شدم

یک شنبه 19 بهمن آقاکوچولو و روزهای مادرانه و پدرانه ی ما 30 ماهه میشه این روزهای زیبای بی برف و بارونِ  زمستونی مون به شعر و قصه و نقاشی و کاردستی و بازی و گاهی گشت و گذارهای شبونه میگذره هر دفعه از دو ماه پیش که خواستم پست بزارم این مطلب فراموشم شد ولی همینجا میگم که چهار تا از مرواریدهای آقاکوچولو با همدیگه تو بیست و هشت ماهگی رخ نمایان کردن و دندون های شیریش کامل شد. ادامه ی مطلب عکس هایی از فعالیت های دوماه اخیر آقاکوچولو  هست: نقاشی کشیدن به سبک "آقا کوچولو"                 یادمه هوا خیلی سرد بود اما دلم میخواست از گشت و گذار ِ پاییز...
15 بهمن 1393

مکبـــر

می رویم مسجد طاها ی 5 ساله و مادرش هم بعد از ما می آیند امیرحسین و طاها مشغول بازی می شوند، بین دو نماز میروند آنطرف پرده و در فضای خلوت مردانه و وسیعش مشغول دویدن می شوند امیر و طاها را صدا می کنم و می گویم که الان نماز دوم شروع می شود و سر وصدا نکنند و آرام باشند، می آیم سر صف کنار مامان طاها امام جماعت نماز دوم را شروع می کند در همین لحظه صدایی از بلندگوی مسجد به گوش می رسد: "ی توپ قلقلی دارم و همینطور پشت هم کلمات مفهوم و نامفهوم.... می روم سمت پرده میبینم بله امیرحسین بلندگو را گرفته و بدجور رفته در حــــس آقایی که تازه به مسجد وارد شده و مشغول صحبت کردن با گوشی بودند با اشاره ی من میر...
15 بهمن 1393

یک مهمونی به یادموندنی

چند روز پیش تر از طرف اداره ی باباجونِ امیرحسین به مناسبت دهه فجر دعوت شدیم به یک مراسم. از اونجایی که میدونستیم امیرحسین تصور خاصی از مراسم اینچنینی نداره براش تعریف کردیم که میخوایم بریم مهمونی و امیرحسین هم این چند روز حسابی منتظر بود تا روز موعود برسه و بریم به مهمونی، خلاصه غروب سه تایی راهی مراسم شدیم، و  امیرحسین به همراه "کیف باب اسفنجی" محبوبش که به قصد شرکت در این مراسم براش خریده بودم راهی شد، چند برنامه شامل تلاوت قرآن و سخنرانی و اجرای ارکستر انجام شد تــــــــا  اینکه نوبت رسید به برنامه ی خاص بچه ها با حضور "خاله پروانه و عمو رضا" گفتن همه ی بچه های حاضر در سالن بیان پایین استیج، ما هم امیرحس...
15 بهمن 1393

خرابکاری شیرین

تا دیروز هر وقت می دیدم مادری تو وبلاگش عکسی از خرابکاری فرزندش مثل ِ برگردوندن ظرف برنج کف آشپزخونه یا پاشیدن کل محتویات ظرف ادویه یا مثلا نقاشی رو در و دیوار خونه و ...گذاشته یا بدون ِ عکس حتی، شرحش داده، متعجب می شدم از اینکه چطور این صحنه های مو به تن سیخ کن (!) رو تاب آورده و چطور در اون وضعیت رفته و عکس هم انداخته تا اینکه دیروز ...مواد اولیه ی پنکیک رو برای تدارک عصرونه گذاشتم رو اُپن و رفتم نماز بخونم، در طول نماز داشتم فکر می کردم که چرا آقا کوچولو نیومده سروقتم تا بره زیر چادرم یا بیاد و پشتم سوار شه یا حتی در بهترین وضعیت، به خدمت اتاق و کشوها برسه تا اینکه جاتون خالی با صحنه ای که در ادامه ی مطلب اومده، روبرو شدم و ناخ...
20 دی 1393

من و قانون چهارم نیوتن

هیچوقت فراموشش نمی کنم...فاطمه دهشیری زاده یادم میاد وقتی تو پروژه های  پایان ترم++C می موندیم میرفتیم سراغش مثل ِ همیشه روی تختش با آرامش کامل نشسته بود و دفتر و مداد هم دستش برنامه نویسیش عالی بود یادمه دکتر مهدوی استادمون میگفتن هر وقت برنامه ای نوشتین که بدون ایراد براتون اجرا شد بدونین یه جاشو اشتباه کردین( شاید اینطوری می گفت که اعتماد بنفسمونو بالا ببره) ولی فاطمه برنامه مینوشت برامون که همون بار اول اجرا میشد اصلا یه چیزهایی باید تو خون آدم باشه، با اینکه رتبش به مهندسی برق هم میخورد اما می گفت اومدم نرم افزار که بعدها بشینم تو خونه و پروژه بردارم و کار کنم ازش خبر ندارم، نمیدونم چه میکنه ،ان شاله که به اونچ...
18 دی 1393