واکسن چهارماهگی
از اون جایی که یخچال بهداشت سر کوچمون خراب بود و واکسن نداشتن واکسن شما رو 4 ماه و 10 روزگی زدیم بر خلاف اون سری (دو ماهگی) اینسری عزیز دلم تا صبح فردا تب کردی و و مثل اون سری عجیب بیقراری میکردی فردا شب اون روزی که واکسنت کردیم شب یلدا بود و تعاونی فامیلی اینبار خونه ننه جون (مادربزرگ پدری بنده) بود و شما هم مثل دفعات گذشته سنگ تموم گذاشتی و انقدر بیقراری کردی که مجبور شدیم بعد شام سریع برگردیم خونه جالب اینجاس همین که برگشتیم شما آروم شدیو می خندیدی مراقبت چهارماهگی وزن:7100 قد:64 دور سر:42 ...
پنج ماهگی
عزیزدلم بابا آبگرمکن برد تعمیرش کرد و شیرآلات حموم رو هم تعویض کردیم حالا دیگه حموم داغه داغه تو این ماه و الان که 4 ماه و 21 روزته سه بار من و بابا محمد بردیمت حموم نمیدونی چه لذتی داره وقتی من میشورمت اصلا گریه نمیکنی الان که دارم این مطلبو مینویسم شما حدودا 1/5 ساعته که بعد کلی بیداری بزور خوابیدی و هر لحظه ممکنه بیدار بشی فرشته من خوابت خیلی سبکه مثل بابا محمدت،با هرصدایی بیدار میشی عادت کردی رو پام بخوابی در حالیکه پستونک تو دهانته و یه پارچه نازک هم روی صورت قشنگت برای مهار کنجکاویت. بعد اینکه یه خورده چرتت گررفت میذارمت توی ننوت امشب بعد اینکه بابا از سر کار برگشت حمومت کردیم عکس ...
سه ماهگی
امیرحسین جان ما حالا برا خودش مرد شده،هر روزی که میگذره داره بزرگ و بزرگ تر میشه این ماه هم تو تعاونی فامیلی خونه عمه منور گل کاشتی پسرم ایول همه رو عاصی کردی تا بخوابی بعدشم که رفتی تو بغل دایی مرتضی و آروم شدی همه دوستت دارن پسرم خیلی هم دوستت دارن دیر اومدم سراغ وبلاگت نتیجه هم این شد که همه چی انگار فراموشم شده قول میدم از این به بعد تقریبا همه چیو ثبت کنم ...
یک ماهگی
عزیز دلم چه لحظه شیرینی بود لحظه تولدت هرچی بگم کم گفتم وای که چقدر شبیه بابا محمدت بودی پسر کوچولوی من با وزن ٣٤٠٠ گرم و قد ٥١ سانتی متر و دور سر ٣٥ به دنیا اومد برای دیدن عکسای نوزادی گل پسر به ادامه مطلب برید خیلی سخت بود خدارو شکر که گذشت عزیز دلم راستی مراقبت ١٥ روزگیتم تا یادم نرفته بگم وزن:٣٦٥٠ قد:٥٤ دور سر:٣٦ ...
ثبت خاطرات
اول از همه بگم چرا اسم و آدرست با هم نمیخونه عزیز دلم تا یه ماه قبل تولدت سید ارمیا بودی اما از اونجایی که بین دو اسم امیرحسین و ارمیا دو دل بودیم قرآن به دادمون رسید و بابا محمد اسم خشکلتو انتخاب کرد عزیز دلم سعی میکنم تا اونجایی که میتونم خاطراتتو ثبت کنم تا بعدا که به امیدخدا بزرگتر شدی از خوندنشون لذت ببری ...





