نوزده ماهگی
سلام به دوستان
کلی وقت بود نیومده بودم و مطلب جدید نزاشته بودم
خلاصه حسابی دلم تنگ ِ اینجا بود
به چشم بر هم زدنی ماه نوزدهم هم سپری شد
الحمدلله رب العالمین
-چند روزیه به آقا امیرحسین آموزش دادیم که به پرنده (در انواع و گونه های مختلفش) بگه "جوجو یا جوجه"
حالا در حین ذوق کردن این کلمه رو هم به محض رویت هر جور پرنده ای تکرار می کنه
-امشب رفته بودیم مسجد، مثل همیشه بعد دوثانیه آقا پاشدن رفتن سراغ دوستاشون و چنان سر و صدایی راه انداختن که بیا و ببین
دایم در حال بدو بدو و جابجا کردن مهر و تسبیح از داخل قفسه ها و خندیدن با صدای بلند و منم در حال دویدن و حرص خوردن، بخودم که اومدم دیدم به نفس نفس افتادم
بابا تعریف می کنه آقا امیرحسین بعد نماز رفته بغل یه آقایی که اصلا بابا هم نمیشناختش و برا بابا دست تکون میده و بای بای می کنه و آخرش هم بزور بابا بغلش کردن و کلی سر همین قضیه حرص خورده بودن![]()
بله...یعنی یه همچین گل پسر اجتماعی داریم ما
از این دست موارد البته کم نیست بغل همه میره این گل پسر حتی اونایی که اولین بار می بینه و سریع با هر بچه ای که میبینه گرم خوش و بش و گفتگو از نوع سخنرانی میشه
چند ماه پیش بود منزل یکی از همکارای بابا دعوت داشتیم از قضا خواهر زاده همکار بابا که یه پسر هفت یا هشت ساله ی خیلی کم حرف و آروم بود هم اون شب اونجا حضور داشتن چنان در لحظات اول مهمونی دستاشو این گل پسر ما دور گردن اون آقا پسر حلقه کرده بود و لپاشو به صورتش میمالوند که تماشایی بود...
اتفاق خیلی خوشمزه و مهم این ماه هم جوونه زدن چهار دندون نیش بابا و پایین و چپ و راست آقا امیرحسین بود که حالا بسلامتی و مبارکی تعداد مرواریداشون شده شانزده عدد
حالا بریم سراغ عکسا:



پیــــــف پیــــــف!!!!



نوزده ماهگی
مامان امیرحسین و سارا