سید امیرحسین جون, عزیز دل مامان و باباسید امیرحسین جون, عزیز دل مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

امیرحسین، سارا و سروش گل‌هایی از بهشت

جشن کوچولو

دیشب به اتفاق خاله سامره و عمو رضا(دخترخالم وهمسرش) که ساکن تهرانن، ی جشن کوچولو و خودمونی بمناسبت تولد امیرحسین جون گرفتیم. خوش گذشت...اما بی نهایت .. جای خانواده هامون خالی بود... امیرحسین جون هم از فرصت استفاده کرد و تا تونست نای نای کرد اونم به شیوه ی کاملا حرفه ای... دوستان.. ادامه مطلب: پسری سوار بر سه چرخش(هدیه ناقابلی از طرف خودم و بابایی) نای نای ... امیرحسین جون درحال فـــــــــــــــــوت کردن شمع کیک تولدش ...
27 مرداد 1392

این روزای امیرم

سلام مامانی،عمرم،نفسم این روزا دوباره به شیطنت گذشتت برگشتی اما از نوعی دیگه همش داری با خودت حرف میزنی و یسری کلمه میگی که بعضیش نامفهومه ... علاوه بر ماما(البته فقط زمانی که بغل میخوای یا بچیزی نیاز داری)،بابا بندرت و د..د،دایی یا دیی هم میگی که همون دالـــــــــــی خودمونه و اده بمعنی بده.  بکمک تکیه گاه  و با دیدن چیزای مورد علاقت از جمله کاغذ و خودکار و سجاده و ...قدم بر میداری اینروزا غذاخوردنت خوب شده منتها دیگه تو بیداری کم شیر میخوری و فقط تو خواب،اصولا همیشه همینطوری،ی وقت شیرخوردنت عالیه غذا خوب نمیخوری یوقت هم بالعکس سیستم خوابتم تو ماه رمضون یکم بهم ریخته یعنی گاهی ساعت 4 پامیشی میای سر سفره سحری! اگه چیز...
27 مرداد 1392

نان لواش

تو زندگیم یادم نمیاد از غذایی بدم اومده باشه اما میشه که مثلا چیزیو کمتر دوس داشتم از جمله اینها نون لواش بوده منتها تقریبا ی هفته ای میشه که نون لواش تو خونه ما و تو دل ما جاشو باز کرده: تو این ی هفته سر سفره افطار دردونه ما میاد سروقت نون لواش و با دستای کوچولوش تیکش میکنه و میذاره تو دهنش و میخوره بعد این پروسه تا ما افطار کنیم ادامه داره و اینطور میشه که ما تو این ی ربع بیست دقیقه از دست خرابکاریای ایشون در امانیم به این ترتیب، از این ببعد نون لـــــــــــــــــــــــــــــــواش جزء لاینفک یخچال ماست.  
27 مرداد 1392

در آستانه تولد یکسالگی

به نام خدایی که با دادن یک هدیه بما زندگی منو و مامان زهرا را شاد و شادتر کرد.الان دقیقا 34 ساعت مونده تا شماره انداز تقویم زندگی هدیه ما، عدد یک را برای اولین و آخرین بار در صفحه زندگیش ثبت و ضبط کنه، امیرحسین جون سلام من و مامان بهت تبریک میگیم، هممون سال خیلی سختیو پشت سر گذاشتیم اما به آینده بیش از پیش امیدوار شدیم، بابایی از خدایی که تو را از آسمون به زمین فرستاده میخوایم تنت همیشه سالم و قلب نازنینت مالامال از زندگی باشه و میخوام اینو بدونی که شادیت، شادیمونه و بغضت، روز مرگ ماست، امیرجان پس بخاطر ما هم که شده همیشه شاد باش. ...
27 مرداد 1392

شروع استقلال

تقریبا از اوایل نه ماهگی عادتت دادم که خودت بخوابی بدون اینکه رو پاتکونت بدم برای این کار هم بقط کافیه من یا بابا چشامونو ببندیم و کنارت مثلا بخوابیم! این هم آب خوردن امیرحسین و شروع استقلالش در ده ماهگی دوستان ادامه مطلب: ...
27 مرداد 1392

عکسای آتلیه نه ماهگی گل پسر مامان و بابا

با نام و یاد خداوند، خاله ها سلام ، امرو از مامانی اجازه گرفتم تا قد یه پست هم من مطلب بنویسم:چند وقت قبلا به اصرار فراوون مامان و بابا رفتیم آتلیه همون آتلیه که برا اولین بار که خیلی کوچول موچولو بودم رفتم آره منظورم همون آتلیه لنزو دیگه، خاله ای که مسئول این آنلیه هست خیلی به من لطف داره چون همیشه برام سنگ تموم می رازه، راستی این دفعه دیگه شرمندمون کرد و یکی دو روزه مکسامو بهم داد که البته ناگفته نمونه پیگیری مامانی هم بی تأثیر نبوده، القصه خاله ها و پسرخاله ها دیگه می تونن تو ادامه مطلب مکسامو اگه دوست داشته باشن ببینن.    ...
27 مرداد 1392

حموم فرشته کوچولوی ما

ساعت 15:42 دقیقه است و ما خونه عزیزجون امیرحسینیم بابا خوابیده به بیشنهاد عزیزجون امیرمو حمومش کردم البته اول مایل نبودم به همون دلایل گریه کردنای امیرحسین اما چون حسابی عرق کرده بودی و امشب هم به خواست خدا راهی بودیم و تو خونه جدید هم شاید تا یکی دوروزی نمیشد حمومت کنم قبول کردم و بردمت شیرت دادم و کمی هم خواب داشتی بعد یکی دو دقیقه دیدم چشات تو حموم سنگین شد و خوابت برد یعنی درست زمانی که داشتم میشستمت، وای نمیدونین چه ذوقی کردم دیدم اینطوری با آرامش تو بغلم اونم موقع حموم کردن خوابت برده حالم قابل وصف نیست همونطوری که خوابت برده بود  به آرومی و دقت توی حموم لباس تنت بوشوندم و دادمت به عزیزجون و ادامه ی خواب...
24 ارديبهشت 1392

خداحافظی موقت

سلام به دوستان وبلاگیم درست از چهارشنبه هفته بیش که مودم و ملحقاتش جمع و جور شد به قصد اسباب کشی تا شنبه که اسباب ها به تهران فرستاده شد و دیروز که خونمون تروتمیز کردیم برا اجاره دادن و امروز که اومدیم خونه عزیزجون برا خداحافظی ... من از وبلاگ امیرم بی خبر بودم تا حالا.. از دوشنبه گذشته تا دیروز شما خونه مادر جون بودی و حسابی آقاجون و مادرجون و دایی مسعود خستشون کردی بغلی شدی بشدت.. اینمدت نتونستم اونطوری که دلم میخواست بهت برسم هم بحران روحی داشتم و هم سرم خیلی شلوغ بود عزیزدلم تهران هم اینطور که معلومه به این زودیا تلفنمون وصل نمیشه و من از خونه امیرم منظورم وبلاگ امیرحسین جونه دور میمونم دوستان وبلاگیم خیلی دوستون دارم تو این...
24 ارديبهشت 1392