سید امیرحسین جون, عزیز دل مامان و باباسید امیرحسین جون, عزیز دل مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

امیرحسین، سارا و سروش گل‌هایی از بهشت

نان لواش

تو زندگیم یادم نمیاد از غذایی بدم اومده باشه اما میشه که مثلا چیزیو کمتر دوس داشتم از جمله اینها نون لواش بوده منتها تقریبا ی هفته ای میشه که نون لواش تو خونه ما و تو دل ما جاشو باز کرده: تو این ی هفته سر سفره افطار دردونه ما میاد سروقت نون لواش و با دستای کوچولوش تیکش میکنه و میذاره تو دهنش و میخوره بعد این پروسه تا ما افطار کنیم ادامه داره و اینطور میشه که ما تو این ی ربع بیست دقیقه از دست خرابکاریای ایشون در امانیم به این ترتیب، از این ببعد نون لـــــــــــــــــــــــــــــــواش جزء لاینفک یخچال ماست.  
27 مرداد 1392

در آستانه تولد یکسالگی

به نام خدایی که با دادن یک هدیه بما زندگی منو و مامان زهرا را شاد و شادتر کرد.الان دقیقا 34 ساعت مونده تا شماره انداز تقویم زندگی هدیه ما، عدد یک را برای اولین و آخرین بار در صفحه زندگیش ثبت و ضبط کنه، امیرحسین جون سلام من و مامان بهت تبریک میگیم، هممون سال خیلی سختیو پشت سر گذاشتیم اما به آینده بیش از پیش امیدوار شدیم، بابایی از خدایی که تو را از آسمون به زمین فرستاده میخوایم تنت همیشه سالم و قلب نازنینت مالامال از زندگی باشه و میخوام اینو بدونی که شادیت، شادیمونه و بغضت، روز مرگ ماست، امیرجان پس بخاطر ما هم که شده همیشه شاد باش. ...
27 مرداد 1392

شروع استقلال

تقریبا از اوایل نه ماهگی عادتت دادم که خودت بخوابی بدون اینکه رو پاتکونت بدم برای این کار هم بقط کافیه من یا بابا چشامونو ببندیم و کنارت مثلا بخوابیم! این هم آب خوردن امیرحسین و شروع استقلالش در ده ماهگی دوستان ادامه مطلب: ...
27 مرداد 1392

عکسای آتلیه نه ماهگی گل پسر مامان و بابا

با نام و یاد خداوند، خاله ها سلام ، امرو از مامانی اجازه گرفتم تا قد یه پست هم من مطلب بنویسم:چند وقت قبلا به اصرار فراوون مامان و بابا رفتیم آتلیه همون آتلیه که برا اولین بار که خیلی کوچول موچولو بودم رفتم آره منظورم همون آتلیه لنزو دیگه، خاله ای که مسئول این آنلیه هست خیلی به من لطف داره چون همیشه برام سنگ تموم می رازه، راستی این دفعه دیگه شرمندمون کرد و یکی دو روزه مکسامو بهم داد که البته ناگفته نمونه پیگیری مامانی هم بی تأثیر نبوده، القصه خاله ها و پسرخاله ها دیگه می تونن تو ادامه مطلب مکسامو اگه دوست داشته باشن ببینن.    ...
27 مرداد 1392

حموم فرشته کوچولوی ما

ساعت 15:42 دقیقه است و ما خونه عزیزجون امیرحسینیم بابا خوابیده به بیشنهاد عزیزجون امیرمو حمومش کردم البته اول مایل نبودم به همون دلایل گریه کردنای امیرحسین اما چون حسابی عرق کرده بودی و امشب هم به خواست خدا راهی بودیم و تو خونه جدید هم شاید تا یکی دوروزی نمیشد حمومت کنم قبول کردم و بردمت شیرت دادم و کمی هم خواب داشتی بعد یکی دو دقیقه دیدم چشات تو حموم سنگین شد و خوابت برد یعنی درست زمانی که داشتم میشستمت، وای نمیدونین چه ذوقی کردم دیدم اینطوری با آرامش تو بغلم اونم موقع حموم کردن خوابت برده حالم قابل وصف نیست همونطوری که خوابت برده بود  به آرومی و دقت توی حموم لباس تنت بوشوندم و دادمت به عزیزجون و ادامه ی خواب...
24 ارديبهشت 1392